سلام به همه
حالم خوب نيود حس آپ کردن نداشتم... چيه ؟!
قصد داشتم يک کلام جواب اين همه سوال را بدهم که شما محبت کرديد با عبارات مودبانه و ... که نمي گويم بقيه اش چطور بود ارسال کرديد... مي خواستم بگويم هميني که هست ولي ديدم حداقل در فضاي کنوني اينطور حرف زدن خلاف عرف ديپلماتيک و گفتمان منطق سالار است !!! ( انتظار نداشتيد غير از لاليگا و اندي راديک حرفهاي ديگري بلد باشم نه ؟!) ... اما با همين يک دليل ساده هم نمي توانم - حداقل اينجا – خودم را متقاعد کنم که تمام کامنت هاي شما را تائيد کنم يا بهتر بگويم سانسور نکنم... بالاخره انسان يک چيزي دارد بنام سن و سال و مال من 25 است ! کارمند جماعت هم يک چيزي دارد بنام حقوق که ماهي يک بار مي آيد، چند روز مي ماند و بسرعت مي رود ! و هکذا... چند روز پيش داشتم يکي از برنامه هاي گلها را گوش مي دادم – شماره 462 - آذر پژوهش يک بيت از غزلي را خواند که برايم جالب آمد: " آنکه آرايش اين باغ از او بود اکنون / نگذارند که از دور نگاهي بکند " ... و يا کاروان بنان که در آن استاد زمزمه مي کند: " گهي بر درد بي درمان بگريم / گهي بر حال بي سامان بخندم " ... يکجا خواندم ارزش انسان به حرفهايي است که براي نگفتن دارد... از اين چند جمله آشفته درکم کنيد، لطفا" ! قلمم خشکيده...
دوست عزيز و هنرمندم بزرگمهر حسين پور يک طرح جالب کشيده که تصويرش را مي بينيد. سوال خيلي از تنهايي هايم است : " خدايا من دقيقا" اينجام... تو دقيقا" کجايي ؟! "



