تبليغاتX
حمید محمدی

سلام به همه

حالم خوب نيود حس آپ کردن نداشتم... چيه ؟!

قصد داشتم يک کلام جواب اين همه سوال را بدهم که شما محبت کرديد با عبارات مودبانه و ... که نمي گويم بقيه اش چطور بود ارسال کرديد... مي خواستم بگويم هميني که هست ولي ديدم حداقل در فضاي کنوني اينطور حرف زدن خلاف عرف ديپلماتيک و گفتمان منطق سالار است !!! ( انتظار نداشتيد غير از لاليگا و اندي راديک حرفهاي ديگري بلد باشم نه ؟!) ... اما با همين يک دليل ساده هم نمي توانم - حداقل اينجا – خودم را متقاعد کنم که تمام کامنت هاي شما را تائيد کنم يا بهتر بگويم سانسور نکنم... بالاخره انسان يک چيزي دارد بنام سن و سال و مال من 25 است ! کارمند جماعت هم يک چيزي دارد بنام حقوق که ماهي يک بار مي آيد، چند روز مي ماند و بسرعت مي رود ! و هکذا... چند روز پيش داشتم يکي از برنامه هاي گلها را گوش مي دادم –  شماره 462 -  آذر پژوهش  يک بيت از غزلي را خواند که برايم جالب آمد: " آنکه آرايش اين باغ از او بود اکنون / نگذارند که از دور نگاهي بکند " ... و يا کاروان بنان که در آن استاد زمزمه مي کند: " گهي بر درد بي درمان بگريم / گهي بر حال بي سامان بخندم " ... يکجا خواندم ارزش انسان به حرفهايي است که براي نگفتن دارد... از اين چند جمله آشفته درکم کنيد، لطفا" ! قلمم خشکيده...

 دوست عزيز و هنرمندم بزرگمهر حسين پور يک طرح جالب کشيده که تصويرش را مي بينيد. سوال خيلي از تنهايي هايم است : " خدايا من دقيقا" اينجام... تو دقيقا" کجايي ؟! "

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 21:2 | شنبه سیزدهم تیر 1388 •