شکر شکن !
فارسی شکر است

در شکر بودن زبان فارسي شک نبايد کرد. اما گاه اين شکر کمي زيادي شيرين است، انقدر که گلويت را مي زند.
اگر يک نفر مثلا بگويد : " اصغر صحبت کردنش افتضاح بود. " خواننده - البته خواننده فارسي زبان - مي تواند به اختيار هر کلمه اين جمله را بردارد - بجز اصغر - و جمله همچنان معنادار باقي بماند. ( من ضامن اصول اخلاقي اين جمله نيستم !!!). اگر اعتراض داريد پيشنهاد مي کنم يقه يا هر جاي ديگر اعضاي فرهنگستان زبان فارسي را مي خواهيد بگيريد ! با حفظ احترامات فائقه براي تمامي دوستان در آن نهاد محترم، آقايان -يا خانمها نمي دانم !- گفته اند بجاي واژه بيگانه، منحوس و اَهِ "داربي" بگوييد "شهرآورد ". لازم است عرض کنم عقبه اين کلمه به مسابقه بزرگ اسبدواني - دقت کنيد - اسبدواني براي اسبهاي سه ساله برمي گردد که از سال 1780 تاکنون در " اپسوم داوم " نزديکي هاي لندن در انگليس برگزار مي شود. طي گذر سالها چطور اين کلمه به مسابقه اي با حضور فوتباليستهايي با سابقه سه سال و بيشتر ! نسبت داده شده است، به ما ربطي ندارد؛ اينکه چطور ما برايش " ما به ازاء " تراشيده ايم مسئله است.
اخيرا" پايگاه اينترنتي "ورلد ساکر" رده بندي پنجاه مسابقه هيجان انگيز و بزرگ فوتبال جهان را منتشر کرده است که در صدر آن بازي بارسلونا - رئال مادريد است و در رده بيست و دوم پرسپوليس - استقلال. نکته اينجاست که از بندر بارسلون تا مادريد پايتخت اسپانيا مثل نازي آباد و نارمک خودمان نيست که بشود پياده هم گز کرد. معلوم مي شود اين بندگان خدا هم که دربي را در فوتبالشان تزريق کرده اند همان هيجان انگيز و " بزرگ مسابقه " منظورشان بوده.
از طرفي پايگاه اينترنتي " گل " هم در اقدامي مشابه مقاله اي چاپ مي کند و در يک جائيش مي نويسد : " استقلال - پرسپوليس بزرگترين دربي جهان است، از اين جهت که هر بار بيش از 90 هزار تماشاگر دارد ودر سالهاي اخير همواره داوران خارجي آن را قضاوت کرده اند " از ويرگول به بعد انگار خيلي مهم نيست که مانده ي اول اين جمله مي شود تيتر اول روزنامه و اخبار و چه و چه ... حالا که چه ؟! بار فني اش هم به همان اندازه زياد است ؟ تماشاگر آن سوي آب حتي به کسري از بقيه دارد ؟! ...
****
آقاي کفاشيان رئيس فدراسيون فوتبال درخصوص راهيابي بانوان به ورزشگاهها و گرفتن امتيازي ديگر از کنفدراسيون فوتبال آسيا گفته اند : " فقط مي توانيم زنان فارسي نفهم را راه بدهيم " اين را من خودم از زبان ايشان نشنيدم که بگويم با چه تاکيد لحني ادا شده، اما در سه حالت ذيل مي توان به آن توجه کرد:
- فقط مي توانيم زنان فارسي نفهم را ..... يعني مردان فارسي نفهم مشکلي ندارند راهشان مي دهيم !
- فقط مي توانيم زنان فارسي ِ نفهم را ..... که اين جمله معني خيلي بدي دارد و بعيد است رئيس فدراسيون فوتبال اين حرف را زده باشد !
- فقط مي توانيم زنان فارسي نفهم را ..... که شبيه واقعيت است.
با اين تفاسير و به فرض درست بودن تعبير سوم تکليف زنان فارسي بفهم مان چه مي شود ؟! يا اگر اين تعبير درست باشد، مي توان آن دسته از زنان ايراني را که زبان نمي فهمند به ورزشگاه راه داد ! که باز هم مورد ابهام است. اين زبان چه نوع زباني است ؟! زناني که زبان آدميزان نمي فهمند ؟! زناني که از اقوام مختلف ايراني هستند و فارسي درست حاليشان نمي شود و بايد در کشور خودشان هم يک ديلماج همراهشان باشد ؟!
( بدليل عدم تمايل به گسترش دامنه هتاکي به جامعه اناث و علاقه وافر به ادامه حيات اين بخش را ادامه نمي دهم و از مسئولان بلندپايه استدعا دارم راحت باشند و فارسي صحبت کنند )
اما این داستان ادامه دارد ...
تمشک زرين
تمشک زرين !
*** پاي چپم بي حس شده. انقدر که احساس مي کنم از زانو به پائين ندارم ! نيم ساعت مي شود که دارم نيم کلاچ مي کنم... راديو يک موسيقي ملايم پخش مي کند. تا مي آيم کمي آرام شوم کم کم موسيقي کمرنگ مي شود و خانم کارشناس ترافيک شروع مي کند به گزارش دادن ... " محدوده خيابان فاطمي حدفاصل ....... " هيچ کدام از کلمه هايش را نمي شنوم جز " بار سنگين " ... " رانندگان با آرامش بيشتري ... " . خاموشش مي کنم. تو چه مي داني خريد اينترنتي بليط آنهم تقريبا بدون اطلاع قبلي و با اين خطوط پرسرعت يعني چه ؟.... ماشين ها يک متر يک متر حرکت مي کنند. ترافيک تهران تمامي ندارد. مثل هزارلاي گوسفند است هر چه مي کشي مي آيد ! روز روزش قابل تحمل نيست واي به زماني که با خيابان نه چندان پهن فاطمي و عجله يک جوان تا بحال کنسرت نرفته قاطي شود ! ...*** بالاخره مي رسم. جلوي درب ورودي تالار وزارت کشور شلوغ است. فضاي خيابان آدم را ياد شبهاي محرم و رمضان و صفهاي طولاني نذري مي اندازد ! اما اينجا خبري نيست. يعني اگر چيزي هم خير کنند خيرش سياه است ! دو سه برابر قيمت بليط ها را نذري مي دهند ! پرسرعت تر از اينترنت.... وسط خيابان يک مامور پليس - يا دو مامور درست يادم نيست - ايستاده - يا ايستاده اند -سعي مي کند - يا مي کنند - ازدحام جمعيت را به پياده رو و رانندگان را به رانندگي هدايت کند - کنند ! - اما هر دو قشر کاملا بي اعتنا کار خودشان را مي کنند. پياده ها انگار آمده اند پارک و سواره ها گويي صحنه تصادف ديده اند، مي ايستند با تعجب نگاه مي کنند و مي روند. چقدر ما دوست داريم يک عده آدم را در تجمع ببينيم، بي آنکه دليلش خيلي مهم باشد... به لطايف الحيل يا بعبارتي هرچه ترفند رانندگي بلدم و تمام خلافهاي در اين دو ساله نکرده ام را بکار مي گيرم تا ماشين را پارک کنم ! بماند که مي گويند در همين تهران عده اي در دعوا بر سر جاي پارک کشته شده اند ! راست و دروغش با منيع خبري !
*** ورودي تالار آدمها را مي گردند که چيزي تو نبرند. به دلايلي که بعدا مي گويم کارشان بي فايده است ! آقاي مامور دستش مي خورد به USB توي جيبم. فکر مي کند دوربين است. مي گويم فلش است برادر. مموري. نمي گيرد. مي گويم کارت حافظه. مي گويد عکس که نمي گيرد ؟ با مبلغي خنده مي گويم نه ولي عکس تويش جا مي شود ! عصباني مي شود و ضبطش مي کند !!!
*** در لابي تالار همه چيز پيدا مي کني ! از بچه اي که گريه مي کند و شجريان نمي خواهد تا زوج پيري که مي شود چروک روي صورتشان را شمرد. اينجا آدم را ياد شبکه هاي آن ور آبي مي اندازد. بيشتري ها کراوات و دستمال گردن دارند. مي بينمشان گرمم مي شود ! با يقه باز هم مي شود لذت برد نه ؟!... چشم بدواني مي بيني دستشويي و بوفه از همه جا شلوغ تر است ! دو نقطه کاملا مقابل هم !!! عده اي " اندرون از طعام خالي مي دارند " تا با وجداني آسوده روي صندلي ها بنشينند و عده اي در موسيقي اصيل ايراني دنبال اکشنهاي هاليوود و پشت درخت قايم شدن هاي باليوود مي گردند لابد !
*** ما ايراني ها در دو چيز " آن تايم " ايم. زمان را حتي يک ثانيه از دست نمي دهيم : خوردن سحري تا لحظه اذان صبح و شروع افطار بمحض شنيدن اَ الله اکبرِ اذان ! اما ساعت کار اداره ها و متروها و بانک ها و بازي فوتبال و چه و چه حتي کنسرت موسيقي شهريار آواز ايران يک ربع نيم ساعت به جائيش بر نمي خورد ! چه مي دانم شايد هم مثل دفعه قبل آسانسور شوخ طبع تالار گروه را سرگم کرده. خدا را شکر قطعي برق تمام شده وگرنه جدول زمان بندي خاموشي عدل مي خورد وسط برنامه - رجوع شود به خاطرات افرادي که کنسرت اخير همايون پسر استاد را تجربه کرده اند -
*** از همين ابتداي کار سرپرست گروه خارج مي زند ! قرار است نوازنده ها دو دسته شوند و هر دسته از يک طرف سن بيايد بالا که مجيد درخشاني زودتر مي آيد ! صداي تشويق و سوت هوا مي رود اما او مي خندد. لباسش را مرتب مي کند - چون کار ديگري نمي شود کرد - و اين بار با علامت همراه بقيه مي آيد !
*** برنامه شروع مي شود. قسمت اولش شور است... دستگاهش را مي گويم ! گروه پيش در آمد و درآمد و چهار مضراب قشنگي مي نوازند. تا مي آيد خوشمان بيايد يکي انگار دارد واقعا خارج مي زند... حس ام اين را مي گويد... همه حواسم متوجه صورت استاد مي شود که سالها حسرت ديدارش را داشته ام... حسم درست مي گويد چون با هر "فالش" شدن ابروي او گره سختي مي خورد. شايد در دلش مي گويد : واااااي ! در هر قسمت ساز و آواز آنکه جواب آواز را مي دهد گويي خلاقيتش تمام شده يا اصلا ندارد و فقط يک قسمت را تکرار مي کند. يا انقدر کند است که....
*** خود استاد شعر حافظ را از وزن مي اندازد. " فرصت شمر طريقه رندي که اين نشان / چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست " را مي خواند : فرصت شمار... و روي الفي که اصلا وجود ندارد تحرير مي دهد... حالا من مي گويم : واااااي !
*** از چپ به راست همه نوازنده ها برايم نا آشنا هستند جز جهان آبادي، مژگان شجريان و درخشاني. نوازنده هاي عود و رباب و تنبک بيشترين خروج از نت را دارند. دوباره گوشها تيز و ابروها گره دار مي شود. کوک ساز مژگان در مي رود و طول مي کشد تا برگردد. درخشاني دستش روي پيشاني اش است و انگار که از يک ميهاني بلند آمده باشد، خيلي خسته نشان مي دهد. استاد خميازه مي کشد !!! و دستش را جلوي دهان مي گيرد تا همه نبينند. جهان آبادي هم انگار بزور نشانده اندش روي سن گفته اند کمونچه تو بزن ! از رديف پشتي يکي مي گويد : " سينا از وقتي زن گرفته خيلي چاق شده ها "... ساز و آواز سوم برنامه اول است که استاد با دست به يک جاهايي از سالن اشاره مي کند که ظاهرا دارند عکس و فيلم مي گيرند... گفتم بيهوده است براي همين جا بود ! استاد هم حواسش انگار پرت مي شود. حالا نوبت اوست که خارج بخواند... چند نفر که مي شناسمشان و در سالن هستند - از اهالي فني موسيقي - به هم نگاه مي کنند.
*** بخش پرطرفدار برنامه مي رسد. آنتراکت يا تنفس که بيشتر باز هم همان دوجاي لابي را شلوغ مي کند ! بحث آدمها در اين قسمت به من ثابت مي کند گوشم حرفه اي شده و فالش ها را درست تشخيص داده ام. مردم از "ماليات بر ارزش افزوده" حرف مي زنند و تيم ملي فوتسال !
*** قسمت دوم شروع مي شود. همايون است. تا مضراب اول زده مي شود حسين عليزاده و " زير تيغ " اش مي آيد جلوي چشمم- يا بهتر است بگويم گوشم !- بهرحال از قسمت اول خيلي بهتر است. همه چيز خوب پيش مي رود. يک تصنيف زيبا .... تا اينکه اواخرش استاد يکهو بلند مي شود و سن را ترک مي کند.... حالش ظاهرا خوب نيست. چند دقيقه طول مي کشد اما خدا را شکر چيزي نيست. بر مي گردد.
*** برنامه تمام مي شود اما مردم ول کن "مرغ سحر" نيستند. انگار همه مزه اش به " ظلم ظالم " است و " جور صياد " ! با اين که مرغ سحر نه همايون است و نه شور در کاغذ نوت همه نوازندگان هست !!! حتما مي دانستند کار به اينجاها مي کشد... مي رسد به " نوبهار است گل به بار است .... " استاد يک گام پائين اش را مي خواند ....
*** نامردي است اگر نقاط قوت را نبينيم. گروه نوازي ... ميدان دادن به جوانان ... جواب سازها به هم در بخش هاي مختلف و تنظيم هنرمندانه... از همه مهمتر خود استاد است که بعد از چند عمل جراحي در سن 70 سالگي هنوز هم مي خواند... مي تواند بخواند. تصور کن اگر خود ما به 70 که نه به 50 برسيم حرف زدن يوميه مان يادمان مي رود ! .... استاد دو ساز ابداعي معرفي مي کند. صراحي که يک چيزي است شبيه کمانچه با صدايي خاص که فقط بايد شنيد. و يک سنتور که صدايش به نظرم آمد از چوب شروع مي شود و به صداي واقعي سيم مي رسد.... اين هم "قوت"هايش !

///// هيچ چيز نمي توانم بگويم جز اينکه من کمي دير به دنيا آمده ام. فقط همين. چه مي شد دهه 60 کنسرتهاي استاد را مي رفتم که هم سرحال بود هم جوان تر ؟! چه مي شد امشب لطفي و مشکاتيان و کسايي و بديعي و شهناز و شريف و ظريف و .... روي سن بودند ؟! شنيده ام حسين عليزاده گفته : " اگر اين بزرگان زنده موسيقي اختلاف نظرها را کنار بگذارند دور هم جمع شوند تا يک کار اجرا کنند من حاضرم دايره زنگي بزنم " به فرض درست بودن اين نقل قول بخدا من هم حاضرم !!!


