تقديم به آلبرت عزيز



با سلام و احتراما" !!!
هر قدر که بيشتر در اين فوتبال ايران زمين و بقول جمالزاده "ما يتعلق به" غرق مي شوم بيشتر به نکات عميق و مفاهيم دقيق پي مي برم. (که جون تو اگه تا حالا تو کتابام انقدر غرق شده بودم الان دکترا گرفته بودم !)... بماند. يکي از اين نکات اين است که فهميده ام - البته بواسطه همين فوتبال - که فرضيه نسبيت اينشتين چه چيز ِچيزي است در نوع خودش ! اصلا اگر او هم نمي گفت من حالا مي گويم: ايها الناس ! تو اين دنياي خدا همه چيز به هم ربط دارند؛ حتي چيزهايي که کاملا بي ربط به نظر مي رسند و بنابر اين بايد نسبت بهم سنجيده شوند. همين الان مثالا اگر بگويم قورمه سبزي به فينال اف اي کاپ انگليس ربط دارد، يا سگ دست چرخ سمت راستي پيکان به غبغب ميشل پلاتيني مربوط مي شود، يا اصلا حذف يارانه ها به مراسم افتتاحيه المپيک و .... باور مي کنيد ؟! يکي اش همين که مي خواهم بگويم مثلا فاصله فلان روستا تا تهران به ميزان اسيد لوريک موجود در خون معاونان و مشاوران فرهنگي باشگاهها و به تبع آن زخم معده اعاظم و اکابر آن واحد محترم مربوط مي شود !!!
هنگ نکنيد لطفا توضيح عرض مي کنم... شما يادتان مي آيد ع-ک جادوگر معروف خودمان که روزگاري در 50 کيلومتري تهران توپ مي زد، وقتي آمد پايتخت و بعد رفت خارجه، اولش چه موهاي وِزِ باحالي داشت ؟! الانش را نگاه نکنيد که چند ثانيه اي يک بار طره پريشان اش را جابجا و عشاق اش را دراز ميکند... کمي دورتر برويم... يک نفر مثل ع-و-ن يا ع-ن-و !!! تابلو شد نه ؟!... خب يکي ديگر را مي گويم... مثلا ع-الف که قبلا شيراز و در فاصله حدودا نهصد کيلومتر است وِزِ موهايش از مورد قبل بيشتر بود. بمحض اينکه يک نفر داد زد: " رسيديم تهرون ! نبووووووود ؟! " و اين بنده خدا براي اولين بار برج آزادي را ديد، موهايش لخت شد (با فتحه بخوانيد !) - توضيح اينکه شهرستانيها با تهرانيها فرق دارند. تهرانيها در تعجب فر ميخورند شهرستانيها فرشان صاف مي شود !!! - و اين بابا مدتي بعد شد مبلـّغ شرکت آ-ج ... ( اي بابا مردم انقدر اختصاري نوشتم... آ شو مي گم نترکم: آرين !) ... اصلا ديگر مثال نمي زنم چون مي ترسم نتوانم جلوي زبانم را بگيرم. مي روم سر اصل مطلب. چند روز پيش در صفه اول يک روزنامه عکس چهار بازيکن چاپ کرده بود و نوشته بود : "Face off" ظاهرا سازمان ليگ به اينها اخطار داده بود با ريخت شان يک کاري بکنند ! از آن طرف قرار بوده اين موضوع مخفي بماند اما ع-ف در برنامه ن .... اي بابا ! عادل فردوسي پور در برنامه نود اش اين موضوع را علني کرده بود. و اينطوري شد که معاون فرهنگي يکي از باشگاههاي مربوط به اين قضيه داغ کرده صدايش درآمده که : شما نمي خواهد به جوانان ما گير بدهيد. همين الانش عده اي از کارشناسان و مربيان فوتبال هم ظاهرشان نامناسب است !... ديديد حالا ! اسيد لوريک... فاصله شهرستانها تا تهران... زخم معده... فرضيه نسبيت... بهم ربط دارند يا نه ؟! نور به قبرت ببارد آلبرت !
===
به اينکه کار سازمان ليگ يا هرجاي ديگري که اين نامه از آن متصاعد شده ! کاري ندارم. به اين که موضع ع-ف و م-ع يا همان معاون فرهنگي چه بوده هم کاري ندارم. مي خواهم بگويم اگر وقت مي کنيد بنشينيد مثلا بازي خيريه فوتبال انگليس بين منچستر يونايتد و پورتس موث را نگاه کنيد. افراد را بيشتر از فوتبال نگاه کنيد. به چهره بعضي ها مثل رايان گيگز يا جان اوشي يا حتي الکس فرگوسن که لقب "سر" دارد دقت کنيد.... لطفا " متوجه مي شويد که
گر تيپ بود مظهر فوتبال افسانه شود يهو هاکان اونسال !!!
-------
پی نوشت : هاکان اونسال بازيکن تيم ملي ترکيه بود يک زماني (قافيه شد تنگ !) - افسانه هم به خودم مربوط مي شود !!!
اختلاف ساعت

اين چي بود ؟! جون مادرتون منو از گيجي مزمني که از بعداز ظهري تا الان گرفتم در آرين ! توروخدا يه مسلمون پيدا شه بگه اين چي بود ؟! اگه لته بود چرا نور داشت ؟ اگه ال سي دي بود چرا ... نه بابا ! ال سي دي کجا بود ؟... صفحه بود ؟... خب اگه صفحه بود چرا سوراخ داشت ؟ آدما از کجاش در مي اومدن ؟! .... اوني که روش مي کشيدن بعد مي رفت هوا معلق مي موند بعد دوباره مي اومد پائين نقاشي روشو تکميل مي کردن، اون ديگه چي بود ؟! اون طبلا که مي کوبوندن روش روشن مي شد ديگه چه صيغه اي بود ؟! .... CUT

جشن قهرماني استقلال و پيروزي يادتون مي آد ؟!!!!! اون اسبه رو کي راه داده بود وررزشگاه آزادي ؟! اوني که کت قطبي رو پاره کرد کي بود ؟! آتيشايي که اشتباهي ريخت رو جام ... دسته جام که شکست ... و ... اونا ديگه چي بود ؟! .... CUT

يکي از بچه ها مي گفت چين الان شبه. سه ساعت و نيم با ما اختلاف دارن... گفتم : والله اين چيزي که من ديدم اختلافش تو مايه هاي سه و نيم سال نوري بود ......
اي کاش بهتر باشيم ...
به خبرهاي بد عادت کرده ايم... دستم روي دکمه هاي اين کيبورد لعنتي نمي گردد که بنويسم " استاد سنماري رفت؛ براي هميشه... "

مي فهمم چرا سهراب گفت " من به اندازه يک ابر دلم مي گيرد " چون ابر که گريه کند تمام مي شود. سال 84 که از تست خبر گذشتم، برايمان يک دوره عملي کار با دوربين و ويرايش خبر گذاشتند که استاد آن دوره مرحوم سنماري بود. دلم نمي آيد بنويسم مرحوم... بي شک اولين و آخرين مشوق من در کار خبر ايشان بودند و دلگرمي ها و اميدواري هاي ايشان به من اعتماد به نفس داد... يادمان باشد خيلي وقتها پشت صحنه مهمتر است و حاشيه بر متن مي چربد. همه وام دار پيشکسوت ها هستيم؛ پنهان نکنيم... براي شادي روحش دعا مي کنيم...


