حمید محمدی
بغض
چند وقتي است طنزم نمي آيد. حال نوشتن نداشتم... تا امروز که شديدا دلگير و دوباره دست به کيبورد شدم... يک جمعه مثل همه جمعه هاي ديگر؛ که قرار است حتي اگر روز عروسي ات است آخرش دل ات بگيرد... انگار قرار است همه خبرهاي خوب و بد درست همين روز به دست آدم، که نه به گوش آدم برسند.... تصور کن وقتي صبح مي شنوي " خسرو شکيبايي رفت " ... براي هميشه... باور کردني نيست. خبر به اندازه کافي تلخ و بد هست که ديگر ما نخواهيم پيازداغش را زياد کنيم. اما نمي دانم چرا ما آدم ها، البته اگر بشود به همه مان گفت آدم، ببخشيد با همه نيستم... چرا ما آدم ها حاشيه ها را بيشتر از متن ها دوست داريم ؟... چه مرگمان است اگر مي بينيم يک نفر شکمش را گرفته - بي که بپرسيم زن است يا مرد - مي گويم لابد حامله است و نمي گوئيم چه مي دانم مثلا نفخ کرده ؟!!! چه مان مي شود وقتي يک نفر دارد گريه مي کند حتما فکر مي کنيم کتکش زده اند فکر نمي کنيم دلش شکسته ؟... چه دردي است که وقتي يک نفر رنگش سياه شده فکر مي کنيم مرد عمل ! است و هيچ وقت حتي شک هم نمي کنيم به آفتاب سوختگي يک کارگر زحمتکش در ظلّ آفتاب تابستان ؟... بخندند؛ مستند... مؤدب باشند؛ ترسيده اند... تو خودشان باشند؛ يک تخمي گذاشته اند لابد... مهرباني کنند؛ حتما انتظار دارند... و ... ولش کن. حالم بهم مي خورد از ما جماعت...
امروز به يکي گفتم : "شکيبايي رفت" گفت: "خب انقدر ....... که ......"
به خودم فکر مي کنم. نکند نفخ کنم. نکند وضعم خوب شود. نکند ..... بغض مي کنم. همين...
!! نوشته شده توسط حمید محمدی
| 20:11 | جمعه بیست و هشتم تیر 1387
•



