تبليغاتX
حمید محمدی
من کیستم ؟!!! 

من کیستم ؟!!!

نوربالا

نور بالا مي دهد. مي روم كنار. انگار دارد سر مي برد. به سرعت و بدون راهنما مي پيچد جلويم و مي زند روي ترمز... ماشين اش با صداي وحشتناكي مي ايستد... قلبم چسبيده كف پايم ! مي آيد پائين و مي گويد مرتيكه ی...... !‌ اِ اِ اِ... آقا خيلي مخلصيم ! ببخشیدا من یه خورده عجله داشتم حواسم نبود شومایی... حاجی ! اين كلمنته بالاخره اومد ؟ نيومد ؟...چی شد ؟ با صدايي بريده مي گويم: " ن ن .. نه ! " انگار آب داغ ريختند رويش ! ادمه می دهد: " خب مرض داري اينطوري مي ري ؟ كوري هي چراغ مي دم ؟!... مسخره كردين ! همه تون لنگه همین! پول بي زبونو دادين یارو رو آوردين عشق و حال و گشت و گذار بعدشم مفت مفت مي گين نشد ؟!... بكي !.... بيگير كنار اين لَگَنتو مي خوام برم بابا ! "

...... و خدا خاویر را آفرید !

|+| نوشته شده توسط حمید محمدی در سه شنبه سی ام بهمن 1386 | موضوع:
بالا





Powered by WebGozar