تبليغاتX
حمید محمدی

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد...

به علت مقادیر معتنابهی دل گرفتگی و احساس کوفتگی شاید چند وقتی آپ نکنم. عذرم را بپذیرید...

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 21:28 | چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 •

بعضی نفرات...

نام بعضي نفرات
روشنم مي دارد
قوتم مي بخشد
ره مي اندازد
و اجاق کهن سرد سرايم
گرم مي آيد از گرمي عالي دمشان.

نام بعضي نفرات
رزق روحم شده است.
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جرئتم مي بخشد
روشنم مي دارد.

                                               " نيما یوشیج "

وقتی این شعر را می خوانم بی اختیار بعضی دوستانم به یادم می آیند. عنوان " دوست " برای من رابطه ای که با استاد بهروز رضوی دارم عنوانی است که با جرات آنرا انتخاب می کنم و آنرا " چایی نخورده پسر خاله شدن " نمی دانم... اولین کسی که به من قوت و جرات گویندگی داد... هر کس بهروز خان را نمی شناسد صدای " رادو دنیایی متفاوت " " قرمز " " غریبانه " و هزار  یک تیزر و آگهی دیگر را بیاد بیاورد !

این عکس بهار سال ۸۳ در استودیوی رادیو کرج گرفته شده است. با دوربین موبایل یکی از دوستان ( چون موبایل خودم آن وقت ها کلاس اش به دوربین قد نمی داد ! ) اینجا چشمم بسته افتاده ام. تصدیق می کنم در این عکس شبیه مورینیو نیستم !!!


                        

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 0:59 | دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 •

حميد و سعيد !

 

يك شب با پيام

      خوزه و رافا !      حميد و سعيد !     

سلام. ديشب راديو پيام بودم. سعيد پورمحمودي دوست خوبم و گوينده تواناي پارازيت، هفت ترانه و... جوان راديو جوان هم بود. اين عكس يادگاري رو گرفتيم. خودم هم نمي دونم چرا اين ريختي افتادم ؟!!! شكل خوزه مورينيو شدم !!! این دوتا عکسو بلاتشبیه روم به دیوار قبول کنید. مرغ همسایه غازه ؟!

( سعید پورمحمودی در رادیو پیام سه شنبه ها ساعت ۱۴ تا ۲۲ ... من براي برنامه ۲۲ تا ۲ بامداد رفته بودم. مهمان اين هفته كيوان ساكت بود. سه شنبه هفته بعد رو گوش كنيد. فردين خلعتبري مياد. آهنگساز تيتراژ شب دهم و... اين فقط يه پيشنهاده!)

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 12:29 | چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 •

سراب...

مي نويسم تلخ، بخوانيد رئال...

 

دويدم. خيلي. خيلي زياد. انقدر كه پاهايم درد گرفت. سرم نه. انگيزه ام نه. هم اگر سالهاي ديگر مي دويدم و  تقلا ميكردم بازهم توان ادامه اش بود. اما كدام ادامه ؟... انقدر تشنه بودم كه بازهم بدوم... كدام دريا ؟ سراب بود...

" گاهي به صد معادله ناجور مي شود "... وقتي اميدت نا اميد ميشود... انقدر كه  بقول بامداد " بخدا حيف اميد... " وقتي نگاه داشته اي سر رشته را اما آن طرفش پاره است. ولش كرده اند به امان خدا. وقتي ديگر هيچ چيزت پژواك ندارد. جواب ندارد. حتي سلام ات !

... دفتر خاطراتم را ورق مي زدم. خيلي كوچكيم... خيلي. مثل دنيايمان. به چيزهايي دل خوشيم كه نداريم. به چيزهايي بوده ايم كه حالا داريم و ديدن هر روزشان عادت مان شده... ياد تابستان چهار پنج سال پيش مي افتم. كه مي رفتم  سركار بنايي !... نه. اين علامت تعجب اضافه است چون دوستش داشتم. مجبور نبودم كه بروم. هر روز به اميد فردايي كه بيايد و بروم سركار. براي روزي 3 هزار تومان !

... و يك روز غروب وقتي از كار برگشته بوديم و كنار مغازه عمو نشسته بودم.... آدميزاد به چشمش هم گاه نمي تواند اعتماد كند. نمي خواهد كه اعتماد كند... و ديگر از فرداي آن روز بازوانم درد گرفت. چشمم به غروب بود و زنگ آخر !

انتهاي اين برگ دفترم نوشته بودم: بعضي وقتها به تو ميگويند قضاوت نكن ! الله يعلم... ماجراي مرا الله لا يعلم !... به كفر آن موقع خودم مي خندم ! خدايا من را ببخش ! دفتر را مي بندم. روزنامه همشهري را برمي دارم. صفحه آخرش چند ضرب المثل نوشته...

 

" سعادت شاخ دارد و مصيبت پا " !!!  

                                                          مثل روسي         

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 0:9 | یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 •

ببخشید دیر شد !

سلام. ببخشید اگه چند وقتی نتونستم آپ کنم... دیروز رفتم نمایشگاه کتاب. از اون آدمهایی ام که شدیدا" جو می گیردم ! این شعر رو پشت کتاب "محمدعلی بهمنی" خوندم.... و بهمین خاطر کتابو خریدم !

 

عشق چشمی است که گاه

            خود را به کوری می زند

   تا از خیابان عبورش دهی

                        بی که بدانی عبورت داد ... !

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 15:51 | پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 •

اسی...

نميدانم چرا اينها را مي نويسم ؟... شايد يك دل مردگي ساده باشد. شايد... تو كه اينها را مي خواني اما خوب بخوان. دلت نميرد...

از بچگي هايم چيز زيادي به ياد ندارم. فقط بعضي خاطره ها بخاطر شرايط خاصشان برجسته شده اند. يادم مي آيد پائين كوچه ما - درست جايي كه مسير هر روزه مدرسه رفتن من بود - يك خانواده زندگي مي كرد كه آدمهايش يك جورهايي عجيب بودند. هيچ وقت نديدم زني از اين خانه بيرون بيايد. خانه خودمان مادر و خواهرم را داشت. همسايه كناري دو تا دختربچه شيطان. روبرويي هفت تا ! حتي مستاجرمان كه بچه دار نمي شدند... لااقل زنش را مي ديدم اما آنها...

يك آقاي پير در آن خانه بود. خيلي پير نبود اما انگار حس نداشت راه برود. چون هميشه مي نشست كنار در روي يك سكوي سيماني. نامرتب و ژوليده بود. مو و ريشش جوگندمي و زياد بود. لبهايش هم انگار ترسيده باشد همه اش سياه بود. دلم برايش مي سوخت. چون پيرمردها و هم سن و سالهايش نمي نشستند با هم حرف بزنند. برعكس بابايم كه دوست و رفيق زياد داشت. پسري هم در اين خانه بود كه خيلي زمخت بود. قد بلندي داشت. هميشه لباس مشكي تنش بود. يك تسبيح داشت كه آن هم سياه بود. هر موقع ديدمش ته كوچه ايستاده بود و تسبيح اش را مي گرداند. او هم دوست و رفيقي نداشت انگار. بچه هاي محل از او مي ترسيدند و مي گفتند آدم بدي است. به او مي گفتند اسي. شايد اسمش اسماعيل بود. يا اسحاق. يا مثلا اسرافيل... مادرم مي گفت نبايد از جلوي او و خانه شان رد شوم. چرايش را نمي گفت...

***

يك روز داشتم مي رفتم مدرسه و يك بسته " اسمارتيز " دستم بود. انقدر حواسم به اسمارتيزهاي رنگي و خوشمزه ام بود كه يادم رفت از كنار اسي دارم رد مي شوم. يك مرتبه سرم را بالا آوردم و ديدمش. يك قدم به عقب برداشتم. آجر پشت سرم روي زمين را نديدم و پايم به آن گير كرد و خوردم زمين. اسي نزديك شد. گفتم الان من را مي كشد. با همان چاقويي كه هميشه در دستش بود. اما او آمد و مرا از زمين بلند كرد. لباس هايم را تكان داد كه خاكش بريزد. اسمارتيزها را هم جمع كرد و به طرفم گرفت و گفت: " بيا ! بشورشون كثيفن ! " آنها را گرفتم و به سرعت به طرف مدرسه دويدم. قلبم تند تند مي زد. اين ماجرا را براي بچه ها تعريف نكردم چون ترسيدم اسي بفهمد و اين دفعه مرا واقعا بكشد !

***

از آن ماجرا خيلي گذشت. يك روز كه از مدرسه مي آمدم ديدم كوچه شلوغ است. جلوي در خانه اسي اينها شلوغ بود. نزديك كه شدم ديدم آن آقاي مسن با زيرپوشش كه يكي دوتا هم سوراخ داشت نشسته روي زمين و گريه مي كند. نمي دانستم چه شده اما ديدم كه يك ماشين سبز رنگ از ته كوچه مان پيچيد و دور شد. بچه هاي محل ايستاده بودند به تماشا. زن ها و مردها هم بودند. اسي نبود . اگر بود كسي جرات نمي كرد اينطور بايستاد و گريه آن مرد را نگاه كند و با بغل دستي اش درگوشي حرف بزند. اما همه از نبودنش هم مي ترسيدند...

***

بعد از آن ماجرا هر روز كه يك بسته اسمارتيز دستم بود و از ته كوچه مي خواستم رد شوم با جرات و كمي اضطراب مي رفتم از جايي كه هميشه اسي مي ايستاد رد مي شدم. اما او نبود... روزها گذشت... او نبود. نبود و نيامد... آن مرد مسن هم خانه اش را از محله ما برد و ديگر اسي را نديدم... از هر كه هم مي پرسيدم كه چه شده نمي گفت...

.

.

.

.

من براي اسي گريه كردم... چون تنها بود. خشن بود. قيافه خوبي نداشت. لباس اش مشكي بود. تسبيح و چاقو در  جیبش داشت. درس نمي خواند. كسي با او دوست نبود. اما... من بخاطر همين چيزهايش گريه كردم...

***

تو که اسی نیستی که بگویند شروری. من برای رفتنت گریه کردم...

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 21:46 | یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 •

چرت ! ( به ضم اول !)

مجبور نیستی !

 

روز –  داخل ماشين – ( خب ميشه داخلي ديگه ! )

 

مادر به پسر كه روي صندلي عقب چرتش گرفته:

- بازم كه خوابيدي... بلند شو مي خوايم صبحونه بخوريم.

پسر كه گوشش بدهكار اين حرفها نيست خوابش را ادامه مي دهد...

- د بلند شو ديگه !

زن رو به مرد كه چهارچشمي رانندگي مي كند :

- هر موقع خواستيم بيايم بيرون اين يه ادايي در آورد. نيگاش كن !

روز – كنار جاده – خارجي

 

سه نفر نشسته اند دارند صبحانه مي خورند. زن براي مرد چاي مي ريزد:

- شكر هم مي خواي ؟

- نه.

- اين كه اين جوري مي چسبه به سق ات ! ( و بعد دوباره رو به پسر كه چرت مي زند ) بيا ...

پسر كه انگاردر خواب و بيدار چيزي شنيده دست مي كند در ظرفي كه جلويش آورده شده.... و داد مي زند ! زن كه انگار برايش تكراري است اين وضعيت خيلي خونسرد مي گويد:

- درد ! مي گم برو دست و صورتتو بشور واسه همينه. ترسيدي آب كثيف شه ؟!!!

... و پسر تازه متوجه شده آن چيزي كه به سمتش آمده چاي بوده !

 

روز – داخل ماشين – داخلي !

 

مرد جلوي يك خانه ويلايي توقف مي كند و رو به زن :

- زنگ بزن بياد درو وا كنه.

- گرمه. بذار تو حياط من پياده شم. چادر ندارم... ( و رو به پسر كه حالا ديگر جلو نشسته ):

- برو در بزن...

... و پسر كه باز خواب است در هپروت بيدار مي شود.... يادش رفته كجاست. به عادت هميشگي دست مي كند در جيبش و يك هزاري مي گيرد جلوي مرد !!!

- مرسي آقا...

- مرسي و كوفت ! مگه من رانندتم !!!

 

... و هيچ كس با اين بيچاره كم خواب كه ديشب ساعت 2 رسيده خانه و صبح ساعت 5 بيدارش كرده اند براي شمال همدردي نمي كند...

 

نتيجه گيري اخلاقي:

مجبور نيستيد وقتي شيفتيد مسافرت هوائيتان كند !

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 1:23 | شنبه سیزدهم مرداد 1386 •

كابوس !

كابوس !

كابوس

 

ديشب خواب وحشتناكي ديدم. خواب ديدم در يك جايي ام شبيه بيابان. از دور يك چيزي مي پيچيد و ميرفت هوا مثل گردباد. مثل تورنادو. تنوره مي كشيد بي انصاف. ماشين ام را كه نمي دانم چرا در بيابان پارك كرده بودم بلند كرد انداخت آن دور دورها. فكر كردم ديو است. جلوتر كه آمد ديدم استاد راهنماي پروژه ام است! بيچاره دكتر شيرازپور شده بود اين هوا ! فرياد مي زد: " پس چي شد اين ترجمه ات ؟! يوهاهاهاها !" آخر ديو هم انقدر جلف ميشود؟‌! تو پروژه ميخواهي خنده ات ديگر براي چيست ؟ از دستش فرار كردم. او از پشت سر مي آمد و فرياد مي زد: " مي دهم از سر در ايران خودرو آويزونت كنن !!! يوهاهاها ! " پس خنده ات براي همين بود ؟...

***

انقدر دويدم كه نفسم بند آمد. بيابان تمام شدني نبود انگار. از دور يك چيزي شبيه چشمه ديدم. سق ام خشك شده بود. آب ! جلوتر رفتم. سراب بود. ديگر داشتم مي مردم. پاهايم مال خودم نبود. انقدر راه رفتم كه رسيدم يك جايي شبيه ديوارهاي تخت جمشيد. اطراف را نگاه كردم. يك تابلو زده بودند: پادگان جي ! ديوار را دور زدم. رسيدم به سيم هاي خاردار. چهار پنج تا توپ و تانك كنارش پارك دوبل زده بودند ! چطور ميشود از سيم خاردار رد شد؟... خسته شدم. خيلي گشتم تا بالاخره يك جايي را ديدم كه از سيم خارداهايش پاره شده بود. آن طرفش يك حوض بزرگ آب بود. با كاشي هاي فيروزه اي. دو سه تا نيشگون گرفتم خودم را كه نكند خواب باشم. بيدار بودم. ولي مي ترسيدم. انگار تله گذاشته باشند. يك تابلو كنار اين روزنه اميد بود. رويش نوشته بود:

"درهاي بهشت هنوز هم باز است !‌ خودت خواستي ! روابط عمومي باشگاه استقلال اهواز !!!" پس راست گفته بود فيروز كريمي... ولي من تشنه ام بود. رفتم تو. چمن ها بلند شده بود. انگار مدتها كسي آنجا نبوده. با ترس و لرز رفتم طرف حوض آب. تا سرم را بردم آب بخورم يك صدايي از پشت سرم گفت: " پس بالاخره اومدي ! فك كردي دست من به وبلاگت نمي رسه ؟ من انقد آدم دارم كه مي دم پوستتو بكنن. مچاله ات كنن. كل يوم سوت بشي بري جايي كه هيشكي پيدات نكنه ! " برگشتم ديدم فيروز كريمي نيست. قلعه نويي است.... زره پوشيده بود. يك شمشير هم داشت. سلاحش هم امروزي نبود !!! يك نفركنارش بود كه چون كلاه خود داشت نشناختمش. ولي قد متوسطي داشت. شكم هم داشت. او گفت: " به هر صورت بايد خدمتت عرض كنم ترتيبت داده است !!! " واي خودش بود. شفق بود ! از لحن اش معلوم بود.... تصوير سياه شد. بيهوش شدم انگار.

***

وقتي به هوش آمدم دست و پايم بسته بود. در يك اتاق تاريك بودم. يك چيزي مثل شيشه جلويم بود كه چون تاريك بود نتوانستم تشخيص اش بدهم. از آنطرف در صدا مي آمد:

- من مي گم بكشيمش كل يوم خلاص شيم! - نه ! بايد به هرصورت خدمتت عرض كنم كه ...يدي با اين پيشنهادت !!! اينا باندن. بايد شكنجه اش بديم بقيه رو لو بده فدات.... - فعلا جفتتون ساكت شين وگرنه پايان ترم درازتون ميكنم. من نميذارم شكنجه اش بدين. تا ترجمه منو نده هيچ ...طي نمي كنين. مفهومه ؟!

همه شان بودند! انگار خبر كرده بودند همديگر را. يكهو يك صدايي نرم و آشنا آمد:

- آقايون ما بايد باهم متحد باشيم. ترجمه شما با من. كشتنش هم جاي خودش. اما ناصي جون راس ميگه. يك كاري بايد بكنيم خودش حرف بزنه. شكنجه اش ميدهيم. به روش من. يه دوربين گذاشتم تو اتاق. به خانمم هم گفتم زاويه شو هنري كنه گويا باشه ! الان هم داره سناريوشو مي نويسه. بلايي به سرش بيارم ديگه دور و بر جام جم پيداش نشه ! - ولي جهان جون !‌ الان طرح امنيت اجتماعيه. مي گيرنمون ها ! - نه بابا ! نترس..... تا بیان بفهمن تمومش کردیم.

***

- پاشو. حمييييييييد !

- نگيريد. فيلم نگيريد لو مي دم. بخدا من تنهام. اشتباه كردم. ببخشيد. اصلا آقاي كوثري من ...ط كردم. اميرخان تو آخر فرگوسني !‌ آقا شفق خيلي كارت درسته كه در آن واحد 66 تا كار انجام ميدي. اصلا بجاي الهام شما بيا بشو كمك اميرخان تو تيم ملي ! آقاي شيرازپور سه فصل چيه بيا تمام كتابو ترجمه ميكنم. فقط نگيريد !

- حميد ! پاشو. اين دري وريا چيه ؟! خسته ام كردي. من هر روز بايد مث يه بچه بيفتم دنبالت ؟

پارچ آبو چرا دمر كردي ؟!

***

.... خواب بودم. كابوس بود. راحت شدم. ولي رفتم كتاب استاد و خريدم. الان از انقلاب دارم ميام !

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 20:3 | دوشنبه هشتم مرداد 1386 •

الحمدلله !

الحمدلله !

 

الحمدلله !

 

ما تازه فهميديم خيلي شوتيم !‌ باغ ميداني چيست ؟ نه ديده ايم و نه تا حالا تويش رفته ايم !‌ ماستيم. کشکيم. از انواع فراورده هاي لبني هرچه تو بگويي هستيم... عيد قربانيم ! سالروز ملي شدن صنعت نفتيم ! تعطيل رسمي ايم !!! (گفته اند حاشيه نرو. چشم !)

 

***

 

تا همين چند وقت پيش ميگفتيم اين ژنرال خيلي کارش درست است. انسانيت و اين صحبتها را رسانده آخر خط. يک ربع بعد از حذف ايران از جام ملتها همه چيز را گردن گرفته. روح جاري فردين است در کالبد فوتبال ايران. گفتيم يک و نيم متر قد دارد يک و نيم گره دريايي معرفت. يک و نيم مايل مربع (!) لوطي گري... اما تو بگو يک ونيم ميلي متر! ....مثقال !!!

متوجه شديم " مسئول همه چيز من ام " يعني " هر کي حرف داره بياد جلو ! "  يعني " بقيه رو کار نداشته باش. جرات داري تو چشام نيگا کن بوگو ! "  کل يوم يعني " چيه ؟!!!  "

 

***

 

چيزهاي ديگري هم فهميديم. متوجه شديم آدميزاد ميتواند از هر انگشتش که هيچ از هر نقطه اي از اعضا و جوارحش هنر بتراواند ! به روي چشم حاشيه نميروم اما شما را بخدا بگوئيد يک انسان چطور ميتواند در آن واحد باشگاه داري کند. فيلم بسازد. ريشهايش را مرتب کند. شعر در مدح اين و آن بسرايد !‌ فوتبال تحليل کند و با 156 کيلوگرم وزن خالص بدون لباس عشوه مانکن هاي 40 کيلويي هم بيايد !!! آنوقت شما به يک نفر که فقط بلد است سه تار بنوازد ميگوئيد " ذوالفنون " ؟!!! ناصر خان شفق را دريابيد. اين است صاحب فنون و ابتکارت که در مقابل چشمان گردشده (نخواستم بگويم وق زده !) جهانگيرخان کوثري فرمودند:

 

"سيستم کره 4-3-2 بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"

 

***

 

و با کمال امتنان پر از حس غريب حرص از مجري برنامه که انگار ميخواهد زن و شوهر آشتي بدهد نشستم برنامه ورزشي شبکه دو نگاه کردم. حيف از تو اديسون و برقي که اختراع کردي!

                           

                                              

      قلعه نويي                   شفق

 

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 17:10 | شنبه ششم مرداد 1386 •

از هابی تا ... تابو !

ببخشيد كمي طولاني است... براي چند وقت پيش است. مناسبتش را حتما متوجه ميشويد. اين مدت حال نوشتنش را نداشتم. ببخشي آپ تو ديت نيستم !

                    

 

از " هابي "  تا .... " تابو"

 

كجاي دنيا ايستاد ايم ؟ كجاي زمان ؟ چرا افقمان عمودي است ؟ چرا معيارهايمان بر مدار صفر ميگذرد؟ ‌‌( خيلي سخت شد نه ؟! )...

چرا اين ريختي هستيم ؟ انگار پرتاب شده ايم به قعر دوران...پرتابانده كرده اندمان !!! ... واي ! عادت ندارم قلمبه حرف بزنم.

***

چند روز پيش همان كنجكاوي قديمي و همان حس نوستالژيك ايام بي خبري جواني آمد سراغم... رقتم توي يكي از اين سايتهاي گفتمان. امروزي ها ميگويند چت. چه خبر است... همه چيز عوض شده. بيشتر پالانش ! سيستم همان است كه بود. زرق و برق دار شده. مدرن شده. يك بخش جديد ديدم. نوشته بود  … hobbyيك نوع نظرسنجي خاص با آمار و ارقام ريز و طبقه بندي شده. يك جور خاله زنك مدرنيته در راستاي سياستاي كلي اصل پنجم و ضوابط محترمه مديران طبقه هفتم شرقي دست راست ! از همه جاي دنيا بودند. همه رنگ. همه نوع. زن و مرد. دختر و پسر و... پير و جوان. رنگ و وارنگ موفرفري و گيسو كمند... ! اينها همه در اين نظرسنجي از هابي يا علاقه هايشان حرف زده بودند. چيزهايي كه تنهائيشان با آنها ميگذرد.

1- موسيقي 2- ورزش 3- رقص ( زهرمار! تو هم معطلي يكي يه چيزي بگه بياي وسط ؟! ) 4- مسافرت 5- فيلم و ... بچه مثبت بازي هايي مثل مطالعه و سپروندن اوقات فراغت با خانواده اون ته تهاي ليست بود.

***

تا اينجاي ماجرا را داشته باشيد... چت رم را بستم آمدم بيرون. رفتم خونه خاله ام... يا دائي ام.... نمي دانم شايد ان سيمي كه همسايه داده خانه ما را وصل كردم... بهرحال شبكه هاي آنطرف آبي را نگاه كردم. چطوري اش را كار نداشته باش ! يكي از شبكه ها عكس يك خواننده قديمي را روي يك نوار مشكي انداخته بود سمت چپ تصويرش... انگار تمام شده بود. مجري هم كه انگار آمده بود عروسي پدرش تيپ سفيد زده بود با كروات مشكي!... و زير صداي مجري صداي ترانه اي قديمي مي آمد... و بدين سان است كه كسي مي ميرد...

خسته شدم. حالم گرفته شد... خاموش كردم. با دايي يا نمي دانم شايد خاله خداحافظي كردم. سيم همسايه را هم كندم انداختم دور و كلي به و او خاندانش بد وبيراه گفتم... مردك !

***

خيابان شلوغ است. تاكسي گير نمي آيد. بنزين ندارند... دارند و ندارند ! من گرمم است... در آستانه فصلي گرم ! و لابد مردي تنها ! يك جوان لطف مي كند سوارم مي كند... فحش مي دهد از آن بالا تا اين پائين... و اين كارگر بيچاره پمپ را ! ضبطش را روشن ميكند... همان صدا... همان آهنگ... مسيرم عوض ميشود. اما همه چيز سر جايش است... گرما. مردي تنها. يك جوان. يك پيكان. فحش ! از آن بالا. تا اين پائين. تا كارگر بيچاره. ضبط. همان آهنگ... وهمان صدا  انگا از اولش ه نيازي به خاله و دايي و سيم همسايه نبود... همه چيز در تاكسي ها مشخص است. يك خبرگزاري اند براي خودشان...

مي رسيم سر چهارراه. ضبط خاموش ميشود... و آن صدا هم.

***

در دانشگاه همه چيز آزاد است... از تابلوي دانشگاه كه سه تا دروغ دارد ( دانشگاه آزاد اسلامي ! ) تا بوفه و حتي نمازخانه ! همه جا صبحت ميكنند. از همان آهنگ و همان صدا... اما يكي آمد. با يك ظاهر خاص. موبايلها خاموش شد... آن آهنگ و آن صدا هم.

***

مي روم اداره. اينجا كمي فرق ميكند. با اين بلوتوث كه خدا پدر كمپاني هاي موبايل سازي را بيامرزد همه كار ميشود كرد. همه پيلم ميدهند و بلوتوث... و لابلايش كمي كار ! همان صحنه ها تكرار ميشود... بغير از گرما و بنزين و فحش.... بازهم همان آهنگ و همان صدا... پس كجا بودند اين جنودالله كه استكبار اينطور نفوذ كرده به قبله آمال ؟! اينجا هم مثل بنزين... همه دارند و ندارند. دو به دو دارند اما تا سه ميشوند ميروند در حليه المتقين !

***

ياد چت روم مي افتم. تالار گفتمان. هابي... چيزهاي مورد علاقه... موسيقي خانه اول بود. اما اينجا هابي مان تابو شده...

چرا افقمان عمودي است ؟ معيارهايمان چرا بر مدار صفر ميگذرد؟ چرا اين ريختي شده ايم ؟ پرتابانده كرده اندمان...

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 1:51 | پنجشنبه چهارم مرداد 1386 •