فریاد زیر آب!
"ان الله لا يغير ما بقوم الا ما بانفسهم..."
اگر اشتباه نوشتم اين آيه را شرمنده. بداهه بود !!! فقط امروز به اين كلام بلند رسيدم كه همه چيز منشاءش خودمانيم. شما اگر امثال من را تحويل نگيريد دو تا اردنگ بياني و بادي لنگوئجي ( بابا خارجي!) هم بزنيد دو روزه ميرويم ور دل ننه هامان كدو حلقه حلقه ميكنيم ! اما اگر هيچ نگوئيد همين ميشود كه مي بينيد... امروز انقلاب بودم. ساعت 12 شده بود و من بايد حداكثر 12/30 ميرسيدم ونك سازمان نظام مهندسي. مجبور شدم يك موتور بگيرم ! بقول مرحوم جمالزاده " واترقيدم " ! (بعد از موتور چه بيايد خوب است ؟!) فرض كنيد سر موتور دارم مي ميرم از دلشوره و تشويش كه آيا سر قرار مي رسم يا نه .... اوووووي منحرف ! با استادم قرار داشتم !.... داشتم ميگفتم. در آن هنگامه راننده موتور يا همان آقاي موتور سوار يك عدد هدفون در آورد گفت: " داداش بيگي اينو بكون تو گوشت وقت زود ميگذره انقدم خودتو به ما نچسبون گرمه ! " چشمم سياهي رفت....
***
تا اينجاي داستان را داشته باشيد.... اينها را گفتم و ادامه هم دارد. من حرفهايم را در پست قبلي عمرا و اصلا پس نخواهم گرفت. هنوز هم معتقدم و معتقدتر هم شده ام كه يك تار موي قدما را نميدهم دوصد شاعرنماي ريش و مو قشنگ معلوم الحال نسل به ظاهر جديد بگيرم. به هر كسي هم قرار است بر بخورد بخورد...
***
چشمم سياهي رفت.... بقول ابراهيم نبوي اين كه من شنيدم حكايت ماست و دروازه بود ! رابطه آقاي گودرزي و خانم شقايقي هم كه سالهاست تكذيب شده ! (مودبانه بود؟!)
....چشمم سياهي رفت.... شما را بخدا. خير امواتتان رابطه مصرع اول و دوم را بگوئيد:
دوست دارم خيلي زياد .... به چشماتم خيلي مياد !!! ![]()

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روبه مزاج !
مي خواستم يك نامه سرگشاده بنويسم به يك گنده ادبيات ايران. به چه كسي بنويسم كه هم خدا را خوش بيايد و هم نامه صاف برسد آنجايي كه بايد ؟ همه را از نظر گذراندم و رسيدم به مولانا...
جناب آقاي محمد رومي بلخي؛
سلام عليكم
احتراما" بعرض ميرساند خاطرتان براي ما خيلي عزيز است. هر قدر هم اين تركها چيزهاي زيادتر از دهانشان تناول كنند ! ما همچنان اعتقاد داريم شما ايراني هستيد. مي دانيد ؟ چند شب پيش داشتم ديوانتان را مي خواندم. يك جائيش انگار كم آورده باشيد - البته ببخشيد ها - گفته ايد مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا ...
...اينجا كه رسيدم خواستم چيزهايي بنويسم كه گفتم نباشد بهتر است. نامه را ادامه نداده پاره كردم و دور انداختم. من آخر چطور ميتوانم به مولانا بگويم برو بينيم بابا ؟! چطور ميتوانم به او بگويم نفست از جاي گرم در مي آيد ؟! چطور...
بازهم من. تاكسي. راننده. مسافر... و اين بار راديو. با حفظ احترامات فائقه براي رسانه گرم ميگويم هر چه اين گوينده ها و قبل از آنها نويسنده ها زور مي زنند و چيز مينويسند كه ادب و فرهنگ و بنيه تاريخي مان را به رخ بكشند تبليغاتچي ها يك مداد رنگي قهوه اي دستشان گرفته اند رشته ها را پنبه و بعد رنگ ميكنند ! آخر شما باشيد چه مي گوئيد ؟
" خوشمزه خوش پخت .... ماكاروني رشد " !!!
جواب سلام !
ایرانی ! اسم و آدرس نداشتی همینجا مجبورم کردی بنویسم ! اینکه سرم را تکان میدهم را خیلی ها به من گفته اند اما نمی دانم چکارش کنم. عادتم است. " لا تبدیل لخلق الله !!! " رنگ را هم یک فکریش می کنیم. اما اسم این وبلاگ را نمیدانستم چه بگذارم. رلویزیون یک چیزی است بین رادیو و تلویزیون ! چون انصافا انتخاب یکی و رجحان دادنش بر دیگری سختم است ! کلا مرسی ! ![]()
زیرشلواری- تاکسی- درد !!!
***
اين مقدمه اي بود بر آنچه امروز گذشت. شايد هم اين چند روز بي ماشيني. تاكسي سوار شدن هم عالمي دارد. شهر زنده را در تاكسي مي بيني. اما حواشي هم دارد براي خودش. از دعوا بر سر كرايه تا بحث درمورد همه چيز. از اصل 44 قانون اساسي تا موهاي ديويد بكام! از اقدس خانوم كه ديشب در مهماني براي آزي كلاس گذاشته هزارتا تا كاندوليزا رايس! از كرايه خانه نداشته تا قرار اسكي هفته بعد. از آبغوره گرفتن زري كه بگويي بالاي چشمت ابروست.... تا بنزين! و تا به اينجا ميرسد فحش... از آن بالا تا اين پائين! حواست نباشد كتك را خورده اي. بايد همراهي كني. همان جوي كه گفتم. يا خودت را بزني به خواب!
***
امروز ديگر طاقت نياوردم. يكي سوار شد كلي بحث الكي كرد و يك خط در ميان مي گفت: " زمان آن خدا بيامرز اين جور بود و آن جور .... " و من كه گفتم خيلي وقت بود تاكسي سوار نشده بودم نميدانستم خدابيامرز چه كسي است ! به خيالم مرحوم پدرش را ميگويد! بعد راننده هم همراهش شد و همين ها را تكرار كرد. اگر خدابيامرز مشترك است اين دوتا با هم برادرند ديگر!پس چرا اين يكي لهجه.... دارد آن يكي لهجه اش.... است؟! اواسط بحث مسافر گفت: "زمان آن خدابيامرز از فوزيه مي آمدم وليعهد ميشد 3 زار و يك شاهي! الان شده 2500 تومان! " گرفتم چه شده! اين بنده خدا احتمالا درباني، راننده اي، ملازمي، مامور خريدي چيزي بوده در رژيم قبلي كه از پيش فوزيه مي آمده ميرفته پيش وليعد چيزي تحويل بدهد !!!
***
دو ايستگاه بعد تازه فهميدم چقدر من گيجم ! تازه از خواب بيدار شدم. و بعد كه فهميدم اينها خدابيامرزشان كيست آمدم وسط بحث گفتم: عزيز من. اگر آن موقع 3 زار و 10 شاهي ميدادي 5 - 6 تومان هم بيشتر حقوق نميگرفتي. قياس مع الفارغ ميكني كه چه ؟! و يكي نبود بگويد به من چه كه بيايم وسط بحث! انقدر بهم چيز گفتند كه خودم پياده شدم.
***
دیدم خواهی نشوی رسوا... یک چند روزی شدم مثل خودشان تا امروز ! احساس كردم لحن و لهجه ام هم مثل آنها شده. همان جوي كه گفتم. ظهر که رسيدم خانه مادرم در را باز كرد. گفتم: سام ليك !!! و جواب مادر از پشت سرم آمد: اي درد !!! اين چه طرز حرف زدنه ؟!
گافا" عظیما" !!!
جان خودم جان خودتان شتر ديدي نديدي باشد. اگر اين مطلب را خوانديد بين خودمان "وبگردها" بماند... نشود "خالم بيلدي عالم بيلدي" !!! دوست خوبم كامران نجف زاده (كه بيشتر از نوآوري اش از شهامتش خوشم مي آيد) در سايتش مطلبي نوشته بود راجع به بوق زدن و اينكه ما ايرانيها بيشتر از همه دنيا بوق ميزنيم. برايش نوشتم خفيف تر از آن يعني سوت را هم ميزنيم. كه سوت انتزاعي اش را من ميگويم سوتي. همان گاف خودمان. فرداي روز تصادف در خبر 14 گافي دادم كه خدا سر هيچ نامسلماني نياورد. "سلام نكردم" !!! انقدر حواسم به بيمه ماشين بود و هنوز از هر چراغ قرمزي ميترسيدم كه گفتم " بنام خدا... جام ملتهاي آسيا از ساعت 16 و 5 دقيقه امروز... " شانس آوردم مخاطبين حاضر مخصوصا آقاي حياتي متوجه نشدند وگرنه همين دوزار آبروي نداشته مان رفته بود... بيشتر از همه دنيا بوق ميزنيم. حرف حساب و جواب ؟!
تصادف
جمعه 15 تيرماه 1386 ساعت 7 و 15 دقيقه بعداز ظهر. به سمت تهران و خبر درحال حركت بودم كه ناگهان... يك نفر لايي كشيد. يك نفر ديگر ترمز كرد. يك نفر سومي هم پيدا شد كه بزند به من... و من هم پرس شدم آن وسط ! پایم رفت در فرمان و تا دو روز کج یعنی خم نمیشد. خیلی ترسیدم. خیلی... نمیدانم اینطور مواقع باید چکار کرد. آمدم پائین دعوا کنم (چون ماشین جلویی مقصر بود که لایی کشید و عقبی که فاصله اش با من قانونی نبود) اما دیدم اگر قاطی کنم خودم را هم پرس میکنند !!! طرفین قد داشتند این هوا... پس مثل بچه آدم ایستادم افسر بیاید.
اگر یک روزی ببینی عزیزترین کسی که داری از دو طرف غر شده چه حالی میشوی ؟! ماشینم همه کسم بود ! الان معلوم نیست زیر دست کدام ناجوانمردی دارد ضربه صافکاری میخورد !!! مادرم میگوید باید بفروشی پیاده بروی و بیایی... فعلا سکوت. چون... چون... چون وچرایش را نمیدانم گیر نده. طرف خیلی قاطی تر از این حرفهاست !!!
خیلی دپرس ام. بيشتر از ماشین براي شلوارم ! 24 هزار تومان بالايش پول داده ام، حالا سر زانويش پاره شده. مادرم گفته رفو ميكند اما من شلوار نوي خودم را ميخواهم. آخر نمیشود با یک شلوار مشکی پیراهن کرم شکلاتی پوشید که ! اين يك بند انگشت پارگي يك طرف خسارت چند صد هزار توماني ماشين يك طرف ديگر...
ديدم كاري درست نميشود. تصميم گرفتم بنويسم. در دفترم. آخر وقتي مي نويسم حالم خوب است. اما تصميم گرفتم اينجا بنويسم تا هم با خودم درد دل كنم هم با شما...
اولين درد دلم اين است كه ايها النـــــاس ! بخدا من آدمم ! وقتي افسر آمد و رفتيم پاسگاه آقاي افسر یک نگاهی به من انداخت بعد انگار یک چیزی یادش افتاده باشد گفت: " آقاي محمدي شما دیگر چرا ؟!!" مي خواستم داد بزنم :
"
من چرا چـــــــــــي ؟!!! "من چرا از عقب زده اند بهم ؟!
بعد رفتم پارکینگ. بی انصاف ۶۰ هزار تومان گرفت بابت سه بار جابجایی دو سه کیلومتری ! میگویم چرا انقدر گران ؟ میگوید آقای محمدی شما دیگر چرا ؟!!!
" من چرا چـــــــــــي ؟!!! "
من چرا جیبم را که خالی کردی ماچت نکردم؟!
انقدر مغز و دلم پر بود و جیبم خالی که شلوار قشنگم را یادم رفت...



