تبليغاتX
حمید محمدی

گوگوليِ بابا

وقتي خوزه سه ماهه بود !

    

اين چند وقت که تقريبا بيکارِ نوشتاري بودم ! نه که فکر کنيد حرفي نداشتم بزنم نمي دانستم از کجايش بگويم. حالا هم که شروع کردم والله نمي دانم ! بگذاريد يک سوال کنم. ما کجايي هستيم ؟!... نه ! جدا" ! اگر کارت ملي مان را گم کنيم چطور ثابت کنيم ؟! ما شده ايم مبلغ تمام زبانهاي زنده و غير زنده دنيا جز زبان مادري. وارد مسائل سياسي نمي شوم از همين ورزش مثال مي زنم. اگر وقت داشته باشيم مي رويم تک تک درِ خانه بازيکنان ببينيم مادرشان چي صدايشان مي زند همان را مي گوئيم. همين خوزه مورينيوي معروف، آقاي خاص. اولش خوزه بود. بعد شد ژوزه. يکي ديگر مي گويد حوزه ! يک نفر که همان اولش مي گفت جوزه. يعني اگر بفهمند پدر خوزه به پسرش وقتي بچه بوده مي گفته گوگولي بابا ! از اين ببعد مي شنويم : " اين هم چهر گوگولي مورينيو سرمربي اينتر " يا اگر بچه محل هايش او را خوزه فوفول صدا مي کرده اند هکذا.... يورگ بومه - اسمي به همين راحتي که مي خوانيد - چون حرف u در آن بالايش دوتا نقطه دارد در زبان آلماني نوع خاصي خوانده مي شود. مخرج صوتي که ما نداريم. حالا توپ روي دروازه آلمان است و دارد گل مي شود او دارد خودش را فشار مي دهد که بگويد بواوومه... تا موفق شود که بگويد، آلمانها گل خورده را هم جبران کرده اند ! يکهو در زبان هلندي همه v ها که "و" بود شد "ف". رافائل فان در "فارت" زشت نيست ؟! آنوقت خود ترکها که مي گويند حسن شا... ما درستش مي کنيم مي گوئيم حسن ساس !!! يک مرتبه در زبان اسپانيش يا همان اسپانيايي همه g ها مي شوند "خ" ! و انقدر خرت و خورت مي شنوي که حالت بد مي شود ! مثالها انقدر زياد است که حال نوشتنشان را ندارم فقط شما را بخدا اگر ماهواره داريد - يا اگر مثل مايلي کهن مي رويد خانه همسايه (پسر)تان مي بينيد به بالانويس تلويزيون هاي عربي نگاه کنيد. بارسلونا را مي نويسند برشلونه ! رئال مادريد را مي نويسند و مي گويند ريِل مُدريد ! يعني هرطور راحت اند.

امشب چه شبي است !

تا حالا هيجان را کنار خنده حس نکرده بودم. فکر کن ! بارسلونا - چلسي يعني آخر حساسيت اما وقتي بخندي آن هم تا نصفه شب چيز ديگري است ! عطف به مطالب فوق اين چند جمله را هم بصورت نقل قول -صرفا"- بخوانيد که بخدا فارسي است:

-" ...و او مجبور شد گواهينامه شو از دست بده ! "

-" زن سابقش اهل کاتالونيا است، حالا بايد ببينيم خودش چطور ضربه مي زنه ! "

-" داور چهارم ايراني الاصله و زماني که سه ماهش بوده کشور رو ترک کرده !!! "

امام زمان    Vs    داور

فکر مي کنم همين تيتر کافي است اما يک توضيح کوتاه: برد و قهرماني کار دين است و استغاثه و تسبيح و طيلسان ! شکست ها و باخت ها و ناکامي ها داور !

مجيد جلالي مرد است !

خدا بيامرزد احمد شاملو را. در کتاب کوچه اش يکجا نوشته "گفتي باورم شد، اصرار کردي شک ورم داشت، قسم خوردي فهميدم دروغ مي گي" ! خب وقتي انقدر اصرار داريد به مرد بودن جلالي که خودش هم صدايش در آمد آدم حق دارد شک کند که نکند ذوب آهن به جلالي پيشنهاد رشوه داده و او قبول نکرده و چون قبول نکرده خيلي مرد است !

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 20:11 | چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 •

تولد عید شما مبارک !

اين نخستين نوشته من در سال جديد است. (حتي اگر اين را نمي گفتم از تاريخ اش پيدا بود !) البته چيزهاي ديگري هم هست که هر روز ذهن مرا مشعول مي کند و مطلب به يادم مي آورد ولي نمي دانم چرا همت ! نوشتن ندارم... (همت معادل مودبانه اي بود براي چيز ديگري که مي خواستم بنويسم !!!)

بازهم نمي دانم چرا انقدر مطمئنم که چند سال بعد اگر فرزندان ما از ما درباره برنامه هاي کودک و نوجوان دورانمان بپرسند، برنامه هايي را اسم مي بريم که دهه 60 و 70 شمسي پخش شده اند ؟! از برنا مه هايي که حتما همه مي شناسيم بعضي ها محدوده سني نداشته و ندارند. بعنوان مثال پدر من هنوز هم مي رود سي دي تام و جري مي خرد مي نشيند تنهايي نگاه مي کند و کلي هم غش و ضعف مي رود ! و لابد از سنش، از مادرم، از من و ديگران هم خجالت نمي کشد ! گفتن اين مطالب بي شک در پي پخش سريال جالب و جذاب کلاه قرمزي است. سريالي که سالها پخش نمي شدو فقط فکرش و گهگاه فيلم هايي آن را به ياد همه مي آورد. مجموعه اي بسيار ساده با کمترين هزينه اما طنز به معني واقعي.

حال کمي فکر کنيم که در ميان اين خيل عظيم خاله ها و عموهاي مختلف که هر روز در شبکه هاي مختلف برنامه هاي کودک اجرا مي کنند چرا اين محبوبيت نيست.... بله من مي گويم نيست عواقب آن را هم مي پذيرم. چراکه در کنار هزينه هاي بسيار صرفا لباس ! اين مجموعه ها عوض مي شود و شخصیت ! زير آن علي الدوام همان است که بود: "نصيحت" ... حتي اضافه کردن آيتم هاي ريتميک که بيشتر شبيه شبکه هاي ضاله ! آن ور آبي است هم کاري از پيش نمي برد و به نظر حقير، نداشتن گزينه اي ديگر کودکان را پاي تلويزيون مي نشاند.

        

                                        

                                                                                        

                                                                                  

درست در نقطه مقابل کلاه قرمزي يک شخصيت پاستوريزه و مودب نيست که به مثابه يک معصوم هيچ خطا و اشتباهي ندارد بلکه او دقيقا يک "بدمن" است که کاراکتري مانند "پسرخاله" او را تعديل و گاه تشديد مي کند. علاوه بر اين ايرج طهماسب و حميد جبلي چه در بازي و چه در صداپيشگي ابايي از بيان برخي بظاهر "بدآموزي" ها ندارند و مثلا تنبيه هم مي کنند، حرف بد هم مي زنند و ....

با حفظ احترامات فائقه برای تمامی افرادی که اسمشان برده شد باید گفت اینها همه صرفا طنز بود. هیچکدام را جدی نگیرید ! اما اگر خندیديم بخصوص به پسرعمه زاد !!! کمي هم فکر کنيم...

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 20:28 | شنبه پانزدهم فروردین 1388 •

دلم نمي آد بگم نيا ...

تو چرا اينجوري مياي ؟!...وقتي تو مياي، مامان آروم نداره... همه اش داره دنبال يه چيزي که خودش هم نمي دونه چيه مي گرده... انگار قراره يکي بياد ولي هيشکي نمياد...

وقتي تو مياي، بابا مثل آدمهاي ورشکسته همه اش زنگ مي زنه اينور اونور يه چيزايي ميگه که من نمي فهمم...

همسايه بغلي هم از وقتي خبردار ميشه که داري مياي، ماتم مي گيره...

همه ميرن حساباشونو تا اونجا که راه داره خالي مي کنن...

همه دير از سر کاراشون برمي گردن خونه...

خيابونا هم از دستت آسايش ندارن،‌ همه اش ترافيک، همه اش آلودگي...

...

نمي دونم يا تو بد مياي يا ما اشتباهي گرفتيمت !

مي خوام بگم نيا دلم نمياد...

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 21:17 | پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 •

دِ پر ِشن ِ حاد !

با انگيزه، مصمم، شيک، پر از انرژي ...

يک ساعت بعد...

دمق، بي رمق، "... در اعصاب‌! "، آويزون... !

حالم از آدمهاي دروغ گوي ِ الکي دل خوش کن ِ مسخره ي لوس ِ بي جنبه ي .... - حيف از اين همه صفت ! - .... بهم مي خوره...

" چي فکر مي کرديم؛ چي شد ! "

--------

پي نوشت: لازم نمي دانم بگويم چه شد. اصرار هم نکنيد. فقط به يک شعر از عمران صلاحي بسنده مي کنم:

کنار تنگ ماهيا گربه رو نازش مي کنن / سنگ سياه حقه رو مهر نمازش مي کنن / آخر خط که مي رسيم خط و درازش مي کنن / آهاي فلک که گردنت از هممون بلن تره / به ما که خسته ايم بگو خونه باهار کودوم وره ؟!

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 22:30 | دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 •

ما باد مي خوايم ياالله !

اين يک درد دل ساده است :

دو سه روز است دماوند کنار برج ميلاد پيدايش شده. بادهايي که در تهران آمده اين آلودگي هاي لعنتي را با خودش برده به يک جايي که اصلا علاقه ندارم بدانم کجاست. يک حسي به آدم دست مي دهد انگار تا حالا تهران دماوند نداشته و اين پروژه هم مثل ميلاد تازه افتتاح شده... تنها نتيجه گيري منطقي اش اين مي شود که چقدر استانداردها و آرزوهايمان پائين آمده - آورده اند، آورده ايم يا خودش آمده نمي دانم- که شرايط عادي برايمان غيرعادي است !

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 14:36 | چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 •

اینجا کجاست ؟ من کیم ؟!!!

اين عکس تزئيني است. باور کنيد ! چون اين حقير تاکنون تخلفي نکرده است چه مصداقا" چه اجبارا" حتي !!! .... حالا بعدا" مي گويم چيست ....

اگر به هر کسي بگوئيم راننده تريلي يا مثلا معلم يا هر صاحب شغل ديگري، براي خودش يک شکل و شمايل از پيش تعيين شده دارد و با آن معيار فرد مورد بحث را مي سنجد. در اولي يک آدم فربه ترجيحا با سبيل که زيرپوش تنش مي کند پشت رل مي نشيند و دومي اتو کشيده و مودب که ماهي يک بار بعضي ها تحريکش مي کنند اعتصاب کند !!! فلذا من هميشه فکر مي کردم کسي که مي آيد مي شود رئيس کميته انظباطي فدراسيون فوتبال يا هر کميته انظباطي ديگري بايد يک چيزي شبيه اکبر ميثاقيان باشد يا مثلا مسعود عنايت يا با کمي تخفيف علي پروين ! حالا شايد به کسي يا کساني بر بخورد که چرا اسم مي بري ... خب ببخشيد مثلا يک کسي باشد شبيه تنارديه يا بازرس ژاور.....! خوب شد ؟! ... و به همين دليل خيلي ساده وقتي حکم زدند براي صاحب اين تصوير يعني مجتبي شريفي گفتم نه ! اينکاره نيست ! خيلي پاستوريزه است – نمي دانم شايد هم هموژنيزه در بسته بندي هاي جديد از نوع وکيوم – چيزي که خيلي ها همين الآنش هم مي گويند و اعتقاد دارند. همين خيلي ها مي گويند فلاني تا حالا به نقطه حساس گربه هم لگد نزده چطور سر از فوتبال در آورده ؟!... اين که همه اش دارد مي خندد ؟!... اولين رايي که بدهد دارد و دسته ... ترتيب خط اتوي لباسش را براي هميشه مي دهند !

يک "نه" بزرگ مي گويم به همه اين افکار... اين آقا آنقدرها هم اتو کشيده نيست. به خنديدنش نگاه نکن ! حکايت آن محکوم به اعدامي است – اعدام با اتاق گاز- که به اتاق روباز مي خنديد هم رديفش گفت بخند ! کپسول که خورد تو سرت مي فهمي !!! جريان امتيازهاي منفي بازیکنان متخلف جدي است. شديدا". وقتي چند نفر رفتند دسته يک و محروم شدند از ليگ برتر آن وقت اشکشان هم مي آيد !

تازه ! اين آقاي صاحب اين تصوير يک کاري کرده که فکرش را هم نمي کردم -هنوز هم مي کند!- ... نه منحرف ! فوتبال بازي مي کند !!!!

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 23:45 | دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 •

وحشتناک

سايت گل گزارش داد: ورزشگاه آزادي تهران وحشتناک ترين ورزشگاه آسيا است !

 اصولا اينجا – منظورم از اينجا طبيعتا خانه مان نيست ! – بيشتر چيزها پسوند "ترين" دارند. اين آقايان گل اگر سواد داشتند مي گشتند يک تحقيق ميداني خوب تهيه مي کردند دستکم همه ترين هاي ورزش ايران را در مي آوردند فهرست مي کردند ! بيائيد چشمانتان را باز کنيد ببينيد وحشتناک ترين مربي ! دلهره آور ترين بازيکن ! کپ کننده ترين باشگاه ! چیز ریزان ترین زمین ! خشک کننده ترين رئيس ! وحشتناک ترين قانون در یک فدراسيون ... اصلا" وحشتناک ترين فدر... را ما داريم يا نه ؟!!! مسخره کرده اند... يک مشت آدم بيسواد پول يامفت مي گيرند اين فهرستهاي مزخرفشان را اينطرف و آنطرف چاپ کنند ما هم دادار دودور کنیم که چه ؟ وحشتناکیم ؟!!!... ( والله با اين مجله تون و سايتتون! )

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 23:9 | دوشنبه پنجم اسفند 1387 •

حيف

حيف از گريه هاي امير که آخر بزور اشک بابا پرويزش را راضي کرد برايش پيراهن استقلال بخرد.

حيف از دانه هاي رنگ روغن روي ديوار خاله زري که زير پوستر مثلا مردان شهرآورد گم شده.

حيف از آن همه سياست بخرج دادن هاي ميلاد که بالاخره توانست از طريق مامان ثريا پول تو جيبي بگيرد با دوستانش برود تماشاي داربي تهران !

حيف از مولکول مولکول انرژي ياشار که پايش را روي کلاچ و ترمز فشار داد و ترافيک تحمل کرد تا رسيد به ورزشگاه.

حيف از قطره قطره بنزين ماشين علي که حالا ديگر تمام شده بايد برود آزاد بخرد.

حيف از لاستيک ماشين هاي سازمان صداوسيما که تجهيزات و آدمها را منتقل مي کند براي پخش مستقيم بازي.

حیف از ادیسون که برق را اختراع کرد.

حيف ....

حيف از اين همه پول. اين همه برنامه. اين همه بودجه. اين همه .... ولش کن. حيف از من که اصلا نشسته ام صفحه وبم را به داربي، دربي، شهرآورد نمي دانم هر .....ي آلوده مي کنم !

 

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 21:32 | جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 •

بنویسیم غضنفر بخوانیم مینیاتور

 

علي دايي سرمربي تيم ملي فوتبال پس از مراسم معارفه‌ سايپا به عنوان اسپانسر تيم ملي گفت: انتخاب چنين اسپانسري مي‌تواند به ما کمک کند که موفق‌تر شويم. با وجود کارخانه‌اي مانند سايپا مي‌توانيم با خيال راحت‌تر بازي کنيم.

***

کم کم دارم به نظريه نسبيت انيشتين ايمان مي آورم. نمي دانستم انقدر جامع الاطراف است. همه چيز در رابطه اي نسبي با هم اند و نسبت به زمان، مکان و شرايط، اثر آن چيزها روي هم کم يا زياد و اين کم يا زياد شدن اثر در رابطه علت و معلولي ظاهر مي شود... (خودم هم نفهميدم چي شد !) بگذار کمي واضح تر بگويم. مثلا رابطه زناشويي قطعا به تعداد برد و باختهاي يک تيم ربط دارد. يعني شايد همين الان افشين پيرواني بعلت نتايج بازيهاي اخير تيمش - شايد - شبها بايد در پارکينگ بخوابد ! و همين نبود امکانات و در مضيقه بودن او اين روند را ادامه مي دهد لابد ! اما از عصر تا الان که اين خبر بالا را در يکي از خبرگزاريها خواندم رابطه سايپا را با نتايج تيم ملي نفهميده ام. اما خب چند حدس مي زنم و از شما مي خواهم کمکم کنيد به واقعيت برسم.

اول اينکه شايد بازيکنان خيلي دير سر تمرين حاضر مي شوند و از اين ببعد با محصولات سايپا اين مشکل رفع مي شود. همه به موقع مي رسند. خوب تمرين مي کنند و آماده و هماهنگ مي شوند. يعني مينياتور از ماکسيماي ع.ن و بنز ع.د سريعتر مي رود ؟ يا با دنده هوايي اش ترافيک تهران از بين ميرود ؟

دوم اينکه شايد قرار است بازيکنان بصورت مينياتور شبيه سازي شوند.‌ همين جا بگويم اسپانسر قبلي ماکاروني بود و اينکه در بعضي بازيها بازيکنان "وا مي رفتند" وسط زمين بخاطر نوع نامرغوب ماکاروني بوده. يعني حالا قرار است ج.ح دوگانه سوز شود با انژکتور ؟! يا براي غ.ر اگزوز کار بگذارند ؟! (بي تربيت ها !!!)

سوم اينکه شايد قرار است کادر فني از سايپا مشاوره فني بگيرد. يعني از اين ببعد بذرپاش تيم را ارنج مي کند ؟! يعني مهرداد از پس روته بر مي آيد ؟!

... از آنجائيکه اين حدس ها شايد کار دستم بدهد خلاصه مي کنم به اينکه مينياتور يک محصول تمام ايراني است و اگر ربطي بين او و تيم ملي باشد ديگر بازيکنان فقط از ليگ انتخاب مي شوند و لژيونر بي لژيونر ! و باز از آنجا که خودرو هاي فرسوده تبديل به احسن مي شوند يعني دايي بايد ک.ب را بدهد يک عدد صفرش را بگيرد ؟!!!

بهرحال من نفهميدم چي شد !

***

محمد علي آبادي رئيس سازمان تربيت بدني در کنايه به منتقدان سازمان تربيت بدني اعلام کرد: گويا بايد رونالدو را رها کنيم و غضنفر را بچسبيم. با 80، 90 نفر مواجه هستيم که منتظرند ببينند تا يک بچه، شير يک ورزشگاه را خراب کرده و بعد از آن فيلم بگيرند.

***

من چند سال پيش که به سيب زميني يک چيزهاي ديگري مي گفتم اين جوک مارادونا و غضنفر را شنيده بودم. يعني اين جوک آپ گرید شده است ؟! يا حکايت اشتباه چند ماه پيش است که نکونام و نامجومطلق شدند يک نفر ؟!

از طرفي اين 80، 90 نفر ... بگذار ببينم... 80، 90 نف... 80، 90 .... 90 .... آهان... نود !!! خب هيچي اين هم که معلوم شد !

من حرفي ندارم...

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 20:8 | سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 •

تولد

خوبي رشته هاي مهندسي و سر و کار داشتن با يک مشت معادله مزلف و انتگرالها و راديکالهاي مزخرف و شنيدن حرفهاي صد من يک غاز يک عده بنام ... در يک جا مثلا" بنام ...شگاه ! اين است که آدم استدلال و استقرا ياد مي گيرد. اين هم يک استقرا و استنتاج ادبي :

سعدي مي فرمايد: " اي که پنجاه رفت و در خوابي / مگر اين پنج روزه دريابي "

در دوره و زمانه شيخ اجل که نه آلودگي صوتي و تصويري بوده و نه ترافيک قشنگ تهران و نه قسط ليزينگ فلان قلم کالا و بحران اقتصادي و نه حتي دعواي مايلي کهن و دايي و ... اميد به زندگي به گفته او 50 سال و 5 روز بوده است. حالا که الحمدلله همه اينها را داريم با خوش بيني هرچه تمام تر بادي بگويم من 25 سال و 5 روز ديگر زنده ام. لابد ! نه مزاح نمي کنم... حوصله شوخي هم ندارم اما خيلي داريم اتلاف وقت مي کنيم. مگر تولد يادمان بياورد که چقدر از دستمان رفته...

نمي دانم بايد خوشحال باشم يا نه... ! وقتي در يک روز تابلو مثل روز تولد - و به اندازه اين روز، تابلو !!! - عده اي آدم جمع مي شوند برايت کادو مي آورند و کيک مي خوريد، طبيعي اش اين است که تو هم خوشحال شوي، ولي ... بيخيال ! من خيلي خوشحالم ! از همگي بابت محبت و لطفي که داريد ممنون...

!! نوشته شده توسط حمید محمدی | 22:56 | جمعه یازدهم بهمن 1387 •